خدا
وقتی خداوند زن را آفرین گفت:"اين زن است! وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش كه...
هنوز جمله خداوند به پايان نرسيده بود كه شيخ مكار سخن او را قطع كرد و ادامه داد: "بله! وقتي با زن روبرو شدي مراقب باش كه به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانه گيسوانش نگردي و مفتون فتنه چشمانش نشوي كه از آنان شياطين ميبارند! گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحرانگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و به چاه ويل سرنگونت مي سازد..."
و من بي آنكه بپرسم پس از چه رو خداوند زن را آفريد كه اينهمه در خطر شيطان باشم، گفتم: "به چشم!"
شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: " خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو..."
گفتم: "به چشم!"
در چشم به هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم! به چشمانش ننگريستم و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم.. اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم!!!
سالها گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي ه نمي شناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم. ديگر تحمل نداشتم! پاهايم سست شد!
بر زمين زانو زدم و گريستم!!
نمي دانستم چرا؟
قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست. به خداوند نگاهي كردم، مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم، مي دانست كه چه مي خواهم!!!
با لبخند گفت: "اين زن است. وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داوري درد توست و تو هم داروي درد اويي... بدون او تو غيركاملي و او هم. مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است. من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي معصوم را ميپرورد؟ من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن! گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار سازم...؟ من اشك ريزان و حيران خدا را نگريستم و پرسيدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟" خدا گفت: "من؟" فرياد زدم: "شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا سخني نگفتي؟" خدا باز صبوراني و با لبخند هميشگي گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آواي مرا..." اطرافمون زيادند كساني كه خودشون رو عادت دادند به سجده كردن به خدايي كه شايد حتي باورش ندارند!!.. اونايي كه صداي خدا واسشون تو طنين صداي شيوخ اسطوره ايشون گم شده! اي كاش براي شنيدن صداي خدا، تنها لحظه اي سكوت كنيم...

