تبليغاتX
نیلوفرانه

نیلوفرانه

خدا

وقتی خداوند زن را آفرین گفت:"اين زن است! وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش كه...

هنوز جمله خداوند به پايان نرسيده بود كه شيخ مكار سخن او را قطع كرد و ادامه داد: "بله! وقتي با زن روبرو شدي مراقب باش كه به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانه گيسوانش نگردي و مفتون فتنه چشمانش نشوي كه از آنان شياطين ميبارند! گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحرانگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و به چاه ويل سرنگونت مي سازد..."

و من بي آنكه بپرسم پس از چه رو خداوند زن را آفريد كه اينهمه در خطر شيطان باشم، گفتم: "به چشم!"

شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: " خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو..."

گفتم: "به چشم!"

در چشم به هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم! به چشمانش ننگريستم و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم.. اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم!!!

سالها گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي ه نمي شناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم. ديگر تحمل نداشتم! پاهايم سست شد!

بر زمين زانو زدم و گريستم!!

نمي دانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست. به خداوند نگاهي كردم، مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم، مي دانست كه چه مي خواهم!!!

با لبخند گفت: "اين زن است. وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داوري درد توست و تو هم داروي درد اويي... بدون او تو غيركاملي و او هم. مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است. من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي معصوم را ميپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن! گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار سازم...؟

من اشك ريزان و حيران خدا را نگريستم و پرسيدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟"

خدا گفت: "من؟"

فرياد زدم: "شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا سخني نگفتي؟"

خدا باز صبوراني و با لبخند هميشگي گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آواي مرا..."

اطرافمون زيادند كساني كه خودشون رو عادت دادند به سجده كردن به خدايي كه شايد حتي باورش ندارند!!.. اونايي كه صداي خدا واسشون تو طنين صداي شيوخ اسطوره ايشون گم شده! اي كاش براي شنيدن صداي خدا، تنها لحظه اي سكوت كنيم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:28  توسط گل نیلوفری  | 

شعبده باز نیستم

اما تو رفته ای و هنوز

پیش من است خیالت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 14:53  توسط گل نیلوفری  | 

من شاکیم

چه نا برابر است ،... جنگ ِ من و تو...قبول ندارم...به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی...حساب نکردی که من...به جز تو...هیچ ندارم ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:11  توسط گل نیلوفری  | 

یادم می ماند

"یادم باشد..."

یادم باشد که حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی را بلرزانم

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و محبت و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی نور بپاشم

یادم باشد با سنگ لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد معجزه ی قاصدک ها را باور داشته باشم

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچ گاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد هیچ گاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد از بچه ها خیلی چیزها می شود آموخت

یادم باشد پاکی کودکی ام را از دست ندهم

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانی ام بزنم تا بعد با مشت به فرقم نزنم

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزی است که او دارد

یادم باشد که عشق کیمیای زندگی است

یادم باشد خیانت نکنم تا بهم خیانت نکن

یادم باشد آدم ها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقاتم.....

یادم باشد!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 22:9  توسط گل نیلوفری  | 

سلام...

باغبانی پیرم که به غیر

از گلها از همه دلگیرم ،

کوله ام غرق غم است،

آدم خوب کم است،

عده ای بیخبرند،

عده ای کور و کرند،

و گاهی پکرند،

دلم از این همه غم

میگیرد،

و جه خوب است که:

آدمی عاقبت میمیرد...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 1:44  توسط گل نیلوفری  | 

بسم الله

امشب یه چیزی توی وجودم گفت این وبلاگ یه هدیه ی بزرگه از طرف یه دوست

یکی که خیلی برام عزیزه

میخوام راش بندازم

میخوام این یادگاریش برام بمونه و بفهمه که چقدر دوسش دارم

نمیخوام پشیمون بشم که چرا تنها یادگاریشو به این راحتی از دست دادم

امیدوارم بتونم تا تهش برم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 1:31  توسط گل نیلوفری  | 

ایده های پیشنهادی

سلام

تا الان دو نفر حاضر شدن با من همکاری کنن

ازشون ممنونم

اولین درخواستم از دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند اینه که موضوعاتی که به نظرشون جالبه رو مطرح کنند.

منم دارم با یک مشاور صحبت می کنم تا وبلاگ کمی علمی تر باشه.

تا سلامی دیگر...

یا علی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 16:11  توسط گل نیلوفری  | 

درخواست همراهی

با سلام خدمت دوستان محترم
همیشه تصمیم داشتن تا یه وبلاگ گروهی با حضور نویسندگان مختلف و صاحب نظر در مورد مشکلات جوانان بسازم.
البته خوشبختانه امروزه از این گونه فعالیت های اینترنتی بسیار زیاد شده اما فکر می کنم باز جای کار داشته باشیم. به خاطر همین در نظر دارم تا با تعدادی از نویسندگان وبلاگ که تمایل دارن در این کار همراهم باشند همکاری کنم. در ابتدا طرح خودم این بود که وبلاگی برای مبارزه با خود ارضایی بسازم.اما فکر می کنم خود ارضایی می تونه یک قسمت از برنامه های این وبلاگ باشه.
طرح من این هست که مثلا هر سه هفته یک موضوع رو مطرح کنیم و نویسندگان مختلف وبلاگ در مورد اون نظر بدهند و متن بنویسند. تقریبا می شه بکجور دفتر سازی!
حالا از دوستان عزیز دعوت به همکاری می کنم.
مطمئننا ایده های بهتری در ذهن شماست...
منتظر شما هستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 12:32  توسط گل نیلوفری  | 

آغاز

به زودی در اینجا کار بسیار بزرگی را آغاز می کنیم.

شما هم می خواهید در این کار بزرگ با ما همراه شوید؟

نیلوفرانه یعنی مثل نیلوفر

نیلوفر در میان مرداب می روید

اما همیشه یک گل باقی می ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 18:55  توسط گل نیلوفری  |